مارکر زرد

الان که این رو مینویسم دراز کشیدم وسط بهترین لحظه های بیست سالگی. ساعت ۳:۳۰ صبح. وسط کوه. شجریان میخونه شهر آن توست و شاهی ... و بقیه خوابن.

آرزو کن. شاید فقط تو دیدیش.

  • مارکر زرد

گاهی فکر میکنم چه حرف هایی را برایت نگفته‌ام و چه چیزهایی گفته‌‌ام که نگفتنش فرقی نداشت. کاش میگفتم. کاش میدانستی دقیقا چه چیزهایی از تو برایم زیبا بود. مثل وقتی که گفته بودی چقدر این اخلاقت را دوست دارم. کاش گفته بودم چقدر این مهربانی ات قشنگ است. چقدر قشنگ دوستش داری. کاش میداستی چقدر از اینکه جزییات آدم ها را میبینی خوشم می‌آمد. از چیزهایی که برای خودت جمع میکردی. از کفش های تمیزت. از لباس های مرتبت. از یقه ای که باز و کج نبود. از اینکه اینطور هدفت را چسبیده ای. از رویا پردازی هایت. آن طور که کیفت را دست میگرفتی یا روی شانه می انداختی وقتی غریبه تر بودی. وقتی سرت را خم میکردی و شما خطاب میکردی. کاش میدانستی فلان عکست چقدر قشنگ است. چه لبخندت خوشحال است. چه خوشحالیت شیرین است. چقدر تاکید دلبخواهت روی حروف کلمات دوست داشتنی بود و چقدر بامزه حرف میزدی. انگار که همیشه میخندی. به جای این اما به موهایت خندیده بودم و تو هیچ وقت نفهمیدی به نظر من چقدر موهایت بهت می‌آمد. برای خودم هم عجیب بود.

کاش برایت گفته بودم چقدر این که هستی برایم جالب بود. حرف هایی که به یکدفعه میگفتی چه دلنشین بود. حضورت چه ترسناک، زیبا بود. اینکه حواست هست چقدر خوب بود. چیز هایی که برایت مهم هستند چقدر مهم بود! گفتنش در الان تفاوتی ایجاد نمیکرد اما کاش شنیده بودی. کاش گفته بودم. کاش انقدر از نبودنت نترسیده بودم. دیدی که! زنده ماندیم.

  • مارکر زرد

یک روز از سی‌سالگی، یا چهل سالگی، یک بعد از ظهر که توانسته‌ایم از فشار کاری روزمان یه ربع فرار کنیم، برای نوشیدن قهوه ای که شاید آن روزها برای رفع خستگی‌ام مجبور به خوردنش هستم و حتی دوستش دارم، وقتی نشسته‌ام پشت میز، با لبخند برایت از این روزهایی که گذشت میگویم. شاید از آن چهارشنبه لعنتی. از این گرمای مسخره. از غصه هایی که خوردم. حتی از این یک سال. بعد بلندبلند میخندیم. تو عکس دخترت را به من نشان میدهی. من از دوستانت میپرسم. تو از کارم. من از تار. و یک ربع تمام میشود.

  • مارکر زرد

حوصله توضیح خودم رو ندارم. قبلا داشتم. فکر میکردم برای دونه دونه آدم ها باید درستش کنی. تصویر غلطی که ممکنه داشته باشن. برداشت غلطی که ممکنه داشته باشن. حالا ولی حوصله درست کردنشون رو ندارم. وقتی داره از من حرف میزنه و میبینم چقدر غلطه، ترجیح میدم قبولش کنم و بگذرم. شاید هم درست میگه. این شروع از دست دادن آدم هاست. و ترسناک ترین اتفاقی که میتونه برای من بیوفته از دست دادن بعضی از آدم هاست.

  • مارکر زرد
مثل اون دفعه.
  • مارکر زرد

نمیفهمم. چرا انقدر سخته؟ داشتنش. همراه کشوندنش. انگار یه کوله پشتیه سنگینه. داره میبینه اما حتی تعارف هم نمیکنه که برات بیارم؟ و تو کوله پشتی خودش نشسته. نمیتونم. حس میکنم چشم هام رو بسته ام. حس میکنم چشم هام بازه. حس میکنم میفهمم. حس میکنم نمیفهمم. بعد یه صدایی بهم میگه نمیشه که! مگه اینطوری بود؟ غصه ام میشه.

ترسیدم. ناراحتم. عصبانی ام و در عین حال خالی ام. توی دلم یه حفره خالیه و رو دوشش یه کوله پشتی.

  • مارکر زرد

من هیچ‌ وقت قلب‌درد واقعی نداشتم. یا حداقل اینطور‌ یادمه. هر موقع سمت چپ بدنم حوالی جایی که باید قلب باشه درد میگیره، با خودم میگم این دیگه خودشه، اما بعد دلیلی براش پیدا نمیکنم. شاید هم خودش بوده. نمیدونم. اما بیاید اینطور در نظر بگیریم که من هیچ وقت قلب‌درد نداشتم. یعنی هیچ وقت نشده یک نفر بهم بگه، خب! این که درد میکنه قلبته. خره! قلبت درد میکنه. برای همین فکر میکنم شاید شبیه قلب‌درد باشه. چی؟ درد هایی که ترسناکن. نمیتونی بفهمی درست متوجهشون شدی یا نه؟ جایی براشون پیدا نمیکنی. شبیه دل‌درد نیستن. کلافه‌ات میکنن اما نمیترسوننت. یا شبیه سردرد نیستن که وقتی قرص خوردی آروم آروم چشم هات باز شن. مثل وقتی چشم هات درد میکنه نیستن که ببندیشون. یا وقتی دستت شکسته باشه که تکونش ندی. یا اونوقت که گوش هات درد میکنه. بابام میگه بدترین درد گوش‌درده. یه شب از درد گوشم‌ بیدار شدم و بعد از اون فکر میکردم بدتر از گلو درده. اما اینی که میگم شبیه هیچ دردی نیست. حتما باید شبیه قلب‌درد باشه. ترسناکه. جاییت درد میکنه که نمیشناسیش، اما میدونی مهمه. آدم بدون گوش و چشم و دست و شاید گلو و دلش بتونه زندگی کنه، اما بدون قلب که نمیتونه. قلب هم همیشه هست. مثل دستت نیست که متوجه باشی اونجاست. فقط وقتی میفهمی داریش که درد بگیره. برای همین میگم، باید شبیه قلب‌درد باشه. ازت میپرسن کجات درد میکنه؟ جاش پیدا نمیشه. واقعیتش معلوم نیست. اما بیا بگو خره، اینکه درد میکنه قلبته. نترس ولی. وایمیسم تا خوب شه.

  • مارکر زرد

به مدیرگروه دانشگاه میگم اگر ممکنه کارگاه رو بیشتر باز بذارید که به کارهامون برسیم آخر ترمی.

میگن چرا کاراتون مونده تاحالا؟

با عذرخواهی و نالان میگم چون کار با کِلِی(clay) هست امکان کار بیرون کارگاه نیست.

میفرمان کلی باشه، پشم باشه، به من چه که چیه؟


میخوام بگم عزیزان اینور داستان به این صورته. بیاید با هم گریه کنیم.

+ کلی گل مدل سازی هست که نیاز به کوره و سشوار صنعتی داره برای کار.

++ کارگاه و باز نگه داشت البته. سه ساعت بیشتر.

  • مارکر زرد
پیداش نمیکنم. جایی میخوام واسه نبودن که پیداش نمیکنم. نه که حالم بد باشه یا هر چیزی. خوبم. همه چی خوبه سلام دارن خدمتتون. شب ها خسته ام. کار نکرده دارم. هدفم رو در حال پیدا کردن باشم شاید یا حداقل پیشرفتی به سمت پیدا کردنش، اما مسئله اینه، نیاز دارم به نبودن. یک ساعت تو روز. سه ساعت تو هفته شاید.
باید دور دنیا بگردم و به نبودن فکر کنم. شاید یه دری به روم باز شد که پشتش میشد نباشی.
  • مارکر زرد

شروع دهه سوم زندگیمه در واقع. بیست سالگی یه سرپوشه براش.

+یادت باشه.

+داشته هات رو هم.

۹۷.۳.۲۷

  • مارکر زرد

خوشبختی چیه؟

به نظرم خوشبختی داشتن اون چیزیه که دلت بهش گرم باشه. یعنی اگر همه ی داشته ها و نداشته ها و اتفاق های زندگی رو دایره های تو‌ در تو درنظر بگیری، خوشبختی داشتن اون دایره وسطی است. دایره وسطی هر کس هم با اون یکی فرق داره.

من دایره وسطیمو ندارم. ولی از دایره های بعدی خیلی هاش رو‌ دارم.

  • مارکر زرد

همیشه فکر میکردم اگر صدام خوب بود، تحمل درد ها راحت تر بود. برای همین رفتم ساز یاد بگیرم. که اگر نمیتونم بخونم بتونم بزنم. ولی کسی صدای سنتور من رو دوست نداره. حالا نه صدام خوبه، نه خوب ساز میزنم. ما موندیم و نخوندن و ننواختن. ما موندیم و سکوت.

  • مارکر زرد

چندمین ساله که از خدا نمیخوامت. کنار اومدن اگر این نیست پس چیه؟ میبینی؟ آدم با هر چیزی میتونه زندگی کنه. حتی ترس هاش. یا خصوصا ترس هاش.

  • مارکر زرد

نزدیکی که دور‌نمیشود.

  • مارکر زرد

چند گیگ آهنگ دارم برای گوش ندادن. یک کانال که ندارم برای ننوشتن. شعر هایی واسه نخوندن. کتابی برای هدیه ندادن. چندتا فیلم برای ندیدن. عکس هایی برای نفرستادن. حرف هایی برای نشنیدن و یک سوال برای نپرسیدن.

دیریم دیریم دیم دیم. حسن ختام صحبتا، که نشون بدم اونطور که به نظر میرسه هم خاکستری نیست.

  • مارکر زرد