مارکر زرد

شروع دهه سوم زندگیمه در واقع. بیست سالگی یه سرپوشه براش.

+یادت باشه.

+داشته هات رو هم.

۹۷.۳.۲۷

  • مارکر زرد

خوشبختی چیه؟

به نظرم خوشبختی داشتن اون چیزیه که دلت بهش گرم باشه. یعنی اگر همه ی داشته ها و نداشته ها و اتفاق های زندگی رو دایره های تو‌ در تو درنظر بگیری، خوشبختی داشتن اون دایره وسطی است. دایره وسطی هر کس هم با اون یکی فرق داره.

من دایره وسطیمو ندارم. ولی از دایره های بعدی خیلی هاش رو‌ دارم.

  • مارکر زرد

همیشه فکر میکردم اگر صدام خوب بود، تحمل درد ها راحت تر بود. برای همین رفتم ساز یاد بگیرم. که اگر نمیتونم بخونم بتونم بزنم. ولی کسی صدای سنتور من رو دوست نداره. حالا نه صدام خوبه، نه خوب ساز میزنم. ما موندیم و نخوندن و ننواختن. ما موندیم و سکوت.

  • مارکر زرد

چندمین ساله که از خدا نمیخوامت. کنار اومدن اگر این نیست پس چیه؟ میبینی؟ آدم با هر چیزی میتونه زندگی کنه. حتی ترس هاش. یا خصوصا ترس هاش.

  • مارکر زرد

نزدیکی که دور‌نمیشود.

  • مارکر زرد

چند گیگ آهنگ دارم برای گوش ندادن. یک کانال که ندارم برای ننوشتن. شعر هایی واسه نخوندن. کتابی برای هدیه ندادن. چندتا فیلم برای ندیدن. عکس هایی برای نفرستادن. حرف هایی برای نشنیدن و یک سوال برای نپرسیدن.

دیریم دیریم دیم دیم. حسن ختام صحبتا، که نشون بدم اونطور که به نظر میرسه هم خاکستری نیست.

  • مارکر زرد

یه دوستی عکس ده تومنی رو با علامت خنده و هشتگ سعدی آسوده بخواب استوری کرده، پایین عکس نوشته « دسته من کیه؟[خنده و قهقهه و هارهار ] »

آفرین.

  • مارکر زرد

مامان میگفت نکن. موقعیت اجتماعیت رو حفظ کن. میگفتم چرا پرت میگی؟ جامعه الان دیگه جای این حرف هاست؟

ازم پرسید کجا میخونی؟ اسم دانشگاه رو گفتم. اسم دانشگاه رو با تعجب و تحسین تکرار کرد. پرسید چی میخونی؟ گفتم. نمیدونست. گفتم هنر. گفت هنر! تکرار کرد اما نه با تعجب و نه خوب. بعد گفت چه جالب.

بهم پیام داده. میگه یه دوستی دارم، مثل خودت هنریه، براش کادو تولد چی بگیرم؟ براش از وسایل کارش گفتم و گفتم اگر کمکی خواست بگه. گفت این چیزا که نه. پس یه چیزی بگیر باهاش شاخ هاش رو برق بندازه، یا دمش رو شونه کنه یا فرقی که بین ما و شما هست رو باز کنه. بیشتر. بیشتر.

گفت جمعتون به درد نخوره. به درد نخوره اما حرفش به درد من میخوره. به من میخوره. درد میگیره. درد میکنه. ما یعنی قد شما خوب نبودیم؟ باشه.

مامان اومده میگه آخه چیه میخونی؟ این همه درس خوندی الان همین؟ این کارها چیه میکنی؟ میرفتی نجاری وایمیسادی. میرفتی آهنگری وایمیسادی. میرفتی وایمیسادی...

دارم میزنم به در و دیوار. مغزم بغض کرده. تو سرم غمباد گرفته. یا فقط باد گرفته. طوفان. میاد نمیبره. زیر و رو میکنه. میریزه به هم.

میخوام داد بزنم. داد بزنم. داد بزنم.


  • مارکر زرد

وقت خوبی نبود.

همیشه با یه پتو زندگی کردم. دور خودم پیچیدمش و گاهی برای نفس کشیدن سرم رو بیرون آوردم. آدم ها غیرقابل اعتمادند. من خودم هم غیرقابل اعتمادم. کیه که نباشه؟ آدم ها قضاوت میکنند، حکم صادر میکنند، بهش عمل میکنند و تو هیچ کدوم از این مراحل اجازه دفاع بهت نمیدن. مهم تر از همه اینه که آدم ها میرن.

تو سه سالی که گذشت، کم کم داشت گرمم میشد. مثل حسی که وقت بیدار شدن داری. وقتی دلت میخواد بیدار شی و پتو رو بزنی کنار. داشتم پتوم رو کنار میزدم. اجازه میدادم آدم ها بهم نزدیک شن و بهشون نزدیک میشدم. حالشون رو میپرسیدم! میدونی؟ وقتی از یکی بدون مقدمه میپرسی خوبی؟ یعنی برات مهمه که بدونی حالش چطوره بدون اینکه اجازه ای داشته باشی. یا وقتی از کسی میپرسی چیزی شده؟ و ازش میخوای بهت بگه، فرق داره. این ها همش یه مرحله جلوتر از جایی بود که همیشه می ایستادم و تو این سه سال داشتم یه مرحله جلوتر میرفتم.

وقت خوبی نبود. چون داشتم خودم رو میتکوندم. خراب میکردم، میساختم، و کلنگ به دست و خاکی، وسط این بازار شامی که خودم باشم، با کلی دیوار ریخته چه با لگد بقیه چه با کلنگ خودم، انگار که خورده باشم به یه صندوق که مهم نیست روش چیه. اما تهش، درست بعد کنار زدن همه ی وسیله های روش، یه پتو هست. لعنتی.

  • مارکر زرد

«تو که کار نداری، کار دار نمایی میکنی.»

مامان میگه انقدر برنامت رو به خاطر بقیه تغییر نده. انقدر کارات رو به خاطر بقیه عقب ننداز. باید به حرفش گوش میدادم.

  • مارکر زرد

پشت در موندم. بدون هندزفری، بدون کتاب و مشخصا بدون کلید. تا حالا سه تا آشنا رد شده. این بار بهم زنگ زده بود و گفته بود زودتر بیا. مطمئن بودم شاگرد دیگه ای جلوم نیست که معطلم کنه. گلاب به روتون دستشویی هم نرفتم. این هم اضافه بر مشکلات قبلی، به اضافه نوشابه ای که مامان گفته بود بخر. از اینکه با دست پر، چه نوشابه باشه چه پنج کیلو میوه، برم تو مغازه نامربوط خوشم‌ نمیاد. بنابراین لباس دیدن برای تولد چهارشنبه شب هم شدنی نیست. درحال فکرکردن به جاسازی نوشابه پشت پله ها و چرخ زدن تو فروشگاه، به مامان و حانیه زنگ میزنم. خونه‌ان، همش نیم ساعت بیرون بودم، اما در رو باز نمیکنن. لباس نم دار و اون یه نم سوزی که میاد، با تصمیم احمقانه‌ام برای دستشویی نرفتن و لباس نداشتن برای تولد چهارشنبه شب و نوشابه سفارشی مامان، همش توی هوا میچرخه و از بینش یکهو صدای پرنده ها پررنگ میشه و از صدای شهر جدا میشه. دارم مینویسمش، تو استوری اینستا. از صبح بازش نکردم. هر کس یه طور لج میکنه. منم به احمقانه ترین حالت ممکن.

درگیر چرت و پرت نوشتن هام، میاد رد میشه. چهارمین آشنا. با صدای «ایشالا میسوزه» سرم رو از رو بالا میارم. گوشی رو میگه. مربی گیتار آموزشگاه. پیرمرد مهربون. میخندم و میگم که پشت در موندم. میخنده و میگه میان حالا. میخوام بگم همین الان هم هستن! هربار که میبینمش دلم میخواد گیتار رو دوست داشته باشم.

مامان بالاخره گوشی رو برمیداره و من به داخل خونه نفوذ میکنم. به معنی واقعی. حانیه خواب بوده و مامان حموم. سرم داد میزنه بدون اینکه هیچ شکایتی کنم، ضدحمله بدون حمله حریف! عادته.


بعد از یک ساعت استوریم ریپلای میشه «هنوز تو خیابونی؟» تو نیستی اما. برای خودم سناریو میسازم. گوشیش رو گرفتی. برات مهمه. با گوشی اون میپرسی. نگرانی. جوابش‌ رو میدم «نه دیگه»

چرا نباید تو باشی؟ «گفتم اگر هستی سر به سرت بذارم حوصله ات سر نره.» تو نیستی. برات مهم نیست. چرا نیست؟ میدونی اگر مهم بود چه قشنگ بود؟ برای شخص ریپلای کننده هم مهم نیست. اصلا چیز مهمی نیست. مهم اینه که تو نیستی.

میبینی؟ فکرشم میکردی زورت انقدر برسه؟ که اینطوری آبکی و لوس شه حرفام؟ حالا نه که قبلا پرملات و با نمک بوده باشه اما حداقلش، ای بابا.

  • مارکر زرد

از چشم بیوفته از سر نمیوفته. کاش از سر بیوفته، از چشم نه.

  • مارکر زرد

دروغ نمیگه. فقط براش مهم نیست که حرف‌ هاش حتما درست باشه.

  • مارکر زرد
میدونستید آدامس ریلکس شده بسته ای سه هزار و ‌پونصد؟ بلیت مترو شده هزار تومن؟ بن کتاب چهل تومن. کمک هزینه تحصیلی بنیاد ملی ده هزار تومن. سنوات نه ترم.
کوفت بگیرید.
  • مارکر زرد

اون چیزهایی که واسه ما خاصن، در واقع خیلی هم عادی‌ان. هیچ چیز بخصوصی توی خودشون ندارن. وای تو نمیفهمی چه حسیه نیستن. همینقدر بی‌مقدمه و یهو. شاید حسی که ما داریم نسبت به فلان کتاب، فلان آهنگ، اون ساختمون نیمه کاره، خیابون ولیعصر، خیابون انقلاب، مترو فلان جا یا حتی قبرستون، همون سِیم شِتی باشه که صد نفر، دویست نفر یا کل شهر حس میکنن. همین قدر بی‌‌رحمانه، هیچ ستاره ای برای یک نفر نیست.

  • مارکر زرد