مارکر زرد

مامان میگفت نکن. موقعیت اجتماعیت رو حفظ کن. میگفتم چرا پرت میگی؟ جامعه الان دیگه جای این حرف هاست؟

ازم پرسید کجا میخونی؟ اسم دانشگاه رو گفتم. اسم دانشگاه رو با تعجب و تحسین تکرار کرد. پرسید چی میخونی؟ گفتم. نمیدونست. گفتم هنر. گفت هنر! تکرار کرد اما نه با تعجب و نه خوب. بعد گفت چه جالب.

بهم پیام داده. میگه یه دوستی دارم، مثل خودت هنریه، براش کادو تولد چی بگیرم؟ براش از وسایل کارش گفتم و گفتم اگر کمکی خواست بگه. گفت این چیزا که نه. پس یه چیزی بگیر باهاش شاخ هاش رو برق بندازه، یا دمش رو شونه کنه یا فرقی که بین ما و شما هست رو باز کنه. بیشتر. بیشتر.

گفت جمعتون به درد نخوره. به درد نخوره اما حرفش به درد من میخوره. به من میخوره. درد میگیره. درد میکنه. ما یعنی قد شما خوب نبودیم؟ باشه.

مامان اومده میگه آخه چیه میخونی؟ این همه درس خوندی الان همین؟ این کارها چیه میکنی؟ میرفتی نجاری وایمیسادی. میرفتی آهنگری وایمیسادی. میرفتی وایمیسادی...

دارم میزنم به در و دیوار. مغزم بغض کرده. تو سرم غمباد گرفته. یا فقط باد گرفته. طوفان. میاد نمیبره. زیر و رو میکنه. میریزه به هم.

میخوام داد بزنم. داد بزنم. داد بزنم.


  • مارکر زرد

نظرات (۴)

  • شِـــ‌یدا ..
  • دیدی چقدر در مورد موفقیت حرف می‌زنند؟ کلی کتاب و سخنرانی واسه‌ش هست. 
    دیدی بعضیا حسابشون رو با خودشون صاف می‌کنند؟ دیر یا زود آدم با خودش روبه‌رو می‌شه. حالا نه، ۱۰ سال دیگه. بعد اونجا موفقیت رو می‌ذاره کنار رضایت. حالا یکی جرئت این روبه‌رو شدن رو داره، می‌گه؛ دل خوش سیری چند؟ و بعد هم قفسی می‌سازه از رنگ که بفروشه به شما. گور بابای موفقیت.
    یکی هم نمی‌تونه اون بعد موفقیت رو بذاره کنار. اون اسم و رسم رو. بهش فشار میاره. وسط موفقیت و رضایت هی کش میاد. در مواردی دیده شده که طرف پاره شده حتی. 
    پاسخ:
    فکر میکردم تکلیفم با خودم مشخصه. که حسابمو صاف کردم. نه که اصلا نباشه. ولی هرچیزی گاهی اذیت میکنه. بعد ما اینجا شمارو اذیت میکنیم باهاش.

    ولی حالا رضایت چی هست؟ اصلا رضایت من یا بقیه؟ مگه میشه داشت اصلا کامل و‌ مداوم؟
    من موندم کی زندگیش آرومه و داره راحت زندگی میکنه..
    تو که دنبال علاقه ت رفتی اینه وضعت...ما که دنبال چیزای دیگه رفتیم هم اینه وضعمون.. اصن یه درهم بر همی شده که هیچیش معلوم نیست ☹
    پاسخ:
    همه چی اونطوری که به نظر میرسه نیست
    همون همه چی از دور قشنگه که میگن :|
    پاسخ:
    شاید
  • شِـــ‌یدا ..
  • به قول یه بنده‌خدایی، خودابرازگریه که به رضایت منجر می‌شه و نه موفقیت. اگرچه موفقیت هم خودبه‌خود بعدش اضافه می‌شه بهش. مثلا به پیتر حسودی‌م می‌شه که می‌تونه طراحی کنه. من همچین چیزی رو توی زندگی‌م ندارم. سوال دوم مربوط می‌شه به این که ما چقدر براساس خودمون یا براساس دیگران زندگی می‌کنیم. و این دوتا چه رابطه‌‌‌ای با هم دارند. رویکرد من اینه که می‌گم «ماتحت نات‌اِستِیبِلِ» بقیه. چون متأسفانه چیزای زیادی نیست که بهم لذت (رضایت) بده.در عین حال چیزایی که مستم می‌کنه به شدت پیش‌پا‌افتاده و ساده‌ست که اغلب برای دیگران جدی گرفته نمی‌شه. مثلاً نگاه به ابرا، یه هوای بارونی، یه دشت خالی و ساده، خوندن یه چیز خوب. متوجه هستی که چقدر اینا غیرکاربردیه و خارج از دایره‌ی موفقیت قرار داره؟ :)) 
    واسه سوال سوم؛ بکت می‌گه آدمیزاد مثه یه چاهه با دو تا سطل. یکی پایین می‌ره که پر بشه، اون یکی میاد بالا که خالی بشه. یهو آدم می‌ره دنبال رضایتش، اما اون موفقیته نمیاد یا وقتی میاد که دیگه واسش نفعی نداره؛ ونگوگ، اریک‌ ساتی، سپهری، اسپینوزا، کافکا و غیره. 
    پاسخ:
    نظر جالبی داشته اون بنده خدا.
    خب اینا کلا زمینه اش با موفقیت فرق داره که. آدم نمیتونه بره بشینه تو دشت زیر ابرا و نم نم بارون و برای همیشه اونجا بمونه. که اگه میشد چه خوب بود. ولی رضایت شاید.
    کاش حرفاتون درست نبود. ما خوشحال وخندان جفت سطلامونو مینداختیم پایین و خلاص:))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">