مارکر زرد

گاهی فکر میکنم چه حرف هایی را برایت نگفته‌ام و چه چیزهایی گفته‌‌ام که نگفتنش فرقی نداشت. کاش میگفتم. کاش میدانستی دقیقا چه چیزهایی از تو برایم زیبا بود. مثل وقتی که گفته بودی چقدر این اخلاقت را دوست دارم. کاش گفته بودم چقدر این مهربانی ات قشنگ است. چقدر قشنگ دوستش داری. کاش میداستی چقدر از اینکه جزییات آدم ها را میبینی خوشم می‌آمد. از چیزهایی که برای خودت جمع میکردی. از کفش های تمیزت. از لباس های مرتبت. از یقه ای که باز و کج نبود. از اینکه اینطور هدفت را چسبیده ای. از رویا پردازی هایت. آن طور که کیفت را دست میگرفتی یا روی شانه می انداختی وقتی غریبه تر بودی. وقتی سرت را خم میکردی و شما خطاب میکردی. کاش میدانستی فلان عکست چقدر قشنگ است. چه لبخندت خوشحال است. چه خوشحالیت شیرین است. چقدر تاکید دلبخواهت روی حروف کلمات دوست داشتنی بود و چقدر بامزه حرف میزدی. انگار که همیشه میخندی. به جای این اما به موهایت خندیده بودم و تو هیچ وقت نفهمیدی به نظر من چقدر موهایت بهت می‌آمد. برای خودم هم عجیب بود.

کاش برایت گفته بودم چقدر این که هستی برایم جالب بود. حرف هایی که به یکدفعه میگفتی چه دلنشین بود. حضورت چه ترسناک، زیبا بود. اینکه حواست هست چقدر خوب بود. چیز هایی که برایت مهم هستند چقدر مهم بود! گفتنش در الان تفاوتی ایجاد نمیکرد اما کاش شنیده بودی. کاش گفته بودم. کاش انقدر از نبودنت نترسیده بودم. دیدی که! زنده ماندیم.

  • مارکر زرد