مارکر زرد

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلم میخواست اونطور بودم که وقتی میرسم خونه ، کلید که به در میندازم بغضم بترکه و وقتی در باز شد اشک هام سرازیر شه و هق هق گریه کنم . بعد مامان بیاد دنبالم بگه چی شده عزیزم ؟ و من با جلو کشیدن شونه ام ردش کنم، انگار که یکی داره از یک طرف میکِشتم، برم تو اتاقم و در رو پشتم ببندم . لباس هام رو طوری که انگار دارن خفم میکنن بکَنم و خودم رو پرت کنم رو تختم و سرم رو بذارم رو دستم ، و بیشتر گریه کنم . مامان بیاد تو اتاق و بشینه کنارم، و ازم بخواد که براش تعریف کنم . بعد براش بگم که از صبح در برخوردِ پیش بینی نشده با هر آدمی که دیدم گند زدم . مریم رو ندیدم . شارژر گوشیم رو جا گذاشتم ، کلاس رانندگیم رو خراب کردم . خنگم . موزیک پلیرم شارژ نداره . اون دلش من رو نمیخواد . حالم از خودم به هم میخوره و باز هم اون دلش من رو نمیخواد . بعد سرم رو بذارم رو پاهاش و انگار که بزرگترین مشکلات دنیا رو دارم به گریه کردنم ادامه بدم و اون موهام رو ناز کنه . ازم بخواد بلند شم . صورتم رو بشورم و برام از خاطرت خودش بگه تا بخندم و تو و شارژر و خودم و فردا و امروز رو یادم بره .
به جای این اما ، کلید رو که به در میندازم و خودم لخ لخ کنان میکشم تو ، حال مامان بده و داره بالا میاره . گریه ام نمیاد . حانیه با همون قیافه ای که ازش متنفرم ، که انگار نگران ترین آدم دنیاست و کسی جز اون نگران نیست ، تلفن به دست وایساده و به من میگه یه کاری بکن . من نمیدونم چطوری میتونم تو بالا آوردن به کسی که داره بالا میاره کمک کنم . با سرعتی آروم تر از همیشه میرم تو اتاقم ، رو تختم میشینم و آروم لباسام رو در میارم . در لپ تاپ رو باز میکنم و میام اینجا و مینویسم دوست داشتم به جای این چیکار کنم .
  • مارکر زرد