زمانی بود که برای کلمه ای تمام کتاب های شعری را که داشتم زیر و رو میکردم . خوبی آن روز ها اهمیت داشتن چیز کوچکی بود که راستش را بخواهید نمیفهمیدم چرا اهمیتش انقدر بزرگ است ؟ یا روزی بود که به فاصله میان حرف های تایپ شده ، مد الف های نوشته شده یا حتی گذاشتن کسره و فتحه کلمات ، طبق قوانین خودم دقت میکردم . روزی بود که موضوعی انقدر ذهنم را مشغول میکرد که تا وقتی نمیکردمش توی وبلاگ لعنتیم نمیتوانستم به بقیه کار هایم برسم . یک روزی تعداد خط های پست ها هم برایم مهم بود . خوبی آن روز ها این بود که چیزی انقدر اهمیت داشت . اهمیتی که برای دیگران نبود . این ها فقط در مورد این قسمت از زندگی من بود . روزی بود که هر قسمت از روزمره من چیز کوچکی داشت با اهمیتی بزرگ که فقط من میدانستم .
امروز این اهمیت ها کدام گوری رفته اند خدا میداند . هنوز هم روز ها چیز های کوچک قشنگ دارد ولی ، انقدر که به این قسمت زندگیم مربوط است ، انگار دیگر قرار نیست ذهنم را انقدر مشغول کنند تا خودشان را هرطوری شده اینجا جا بدهند . انگار نه خط ها ، نه شعر ها ، نه علامت های نگارشی و نه هر اتفاق گذشته ای آنقدر که قبلا مهم بوده است ، مهم نیست . انگار رنگ این روزها به خاکستری میزند .
خاکستری آزار دهنده ای که انگار قسمتی از من ِگذشته را که دوستش داشتم ، خواهد کشت .