مارکر زرد

بایگانی

زمانی بود که برای کلمه ای تمام کتاب های شعری را که داشتم زیر و رو میکردم . خوبی آن روز ها اهمیت داشتن چیز کوچکی بود که راستش را بخواهید نمیفهمیدم چرا اهمیتش انقدر بزرگ است ؟ یا روزی بود که به فاصله میان حرف های تایپ شده ، مد الف های نوشته شده یا حتی گذاشتن کسره و فتحه کلمات ، طبق قوانین خودم دقت میکردم . روزی بود که موضوعی انقدر ذهنم را مشغول میکرد که تا وقتی نمیکردمش توی وبلاگ لعنتیم نمیتوانستم به بقیه کار هایم برسم . یک روزی تعداد خط های پست ها هم برایم مهم بود . خوبی آن روز ها این بود که چیزی انقدر اهمیت داشت . اهمیتی که برای دیگران نبود . این ها فقط در مورد این قسمت از زندگی من بود . روزی بود که هر قسمت از روزمره من چیز کوچکی داشت با اهمیتی بزرگ که فقط من میدانستم .

امروز این اهمیت ها کدام گوری رفته اند خدا میداند . هنوز هم روز ها چیز های کوچک قشنگ دارد ولی ، انقدر که به این قسمت زندگیم مربوط است ، انگار دیگر قرار نیست ذهنم را انقدر مشغول کنند تا خودشان را هرطوری شده اینجا جا بدهند . انگار نه خط ها ، نه شعر ها ، نه علامت های نگارشی و نه هر اتفاق گذشته ای آنقدر که قبلا مهم بوده است ، مهم نیست . انگار رنگ این روزها به خاکستری میزند .

خاکستری آزار دهنده ای که انگار قسمتی از من ِگذشته را که دوستش داشتم ، خواهد کشت .

  • مارکر زرد

شکر

خوبه که خدا هست حتی اگر تو نباشی . حتی اگر من بد باشم .

نوزده مرداد ٩٥

  • مارکر زرد

پشه ای را خوردم !

عمدی نبود به جان تو

  • مارکر زرد

دوربین عکاسی دروازه جهنم است ، برای لحظاتی که خدا میداند چه کرده اند . یعنی میگویم ذات لحظات یک تمام شدن سریع است و عکس ، لحظه ای تمام شده که الفش تا آخر دنیا طول خواهد کشید و میم نخواهد شد . باید یک عذاب بزرگ باشد !

اینطور میشود که هر لحظه ای برای انتقام ، سر راهش به اینطرف و آنطرف چنگ میزند و هر چه را بتواند میکشد داخل دوربین . توی دل عکس . چیزهایی که شما نمیبینید و فقط صدای فریادشان عکس را پرمیکند . این طور میشود که هر عکسی یک قطار است از همه لحظات پیش و پسش ، که صدای جهنم میدهد . فریاد عذاب کشیدن لحظاتی ، که خودشان شاید عذاب بزرگتری باشند .

  • مارکر زرد

یه روز انقدر دادت میزنم تا تموم شی


  • مارکر زرد

نشسته بودیم روی نیمکت . بعد از ظهر جمعه ، خیابان ولیعصر . انقدر آرام و ساکت و بسته و خاموش که حالت به هم میخورد . حتی خورشید هم زل زده بود به ما . خورشید همه چیز را ساکت تر میکند .

نشسته بودیم پشت به پیاده رو و رو به خیابان . ماشین ها که رد میشدند آنقدر بد نگاه میکردند که شک میکردم نکند آب نبات چوبی توی دستم یکدفعه به سیگار تبدیل شود . فرانک گفت عادت ندارند . شاید اگر سیگار دستمان بود انقدر بد نگاه نمیکردند .

به نظرم آدم در اوج بدبختی هم باید آب نبات چوبی بخورد . حالا نهایتا محکم گازش میزند !

  • مارکر زرد

میرم کنکور بدم و بیام .

٢٤ تیر ٩٥

  • مارکر زرد

من آدم بی اعتمادی هستم . یعنی به عمق چیزی اعتماد ندارم ، در واقع عمیقا به هیچ چیز اعتماد ندارم . یعنی به موتور ، لبه میز ،  ماشین بی سقف ، طبقه دوم تخت های دو طبقه ، نردبان و چهارپایه پلاستیکی ، نوک مداد ، جوهر خودکار ، تمیز بودن قلموهای شسته شده ، سوزن پرگار ، بنزین ماشین ، باتری گوشی و آلارم صبح ها ، بند دوربین و قفل گردن بند ، حافظه موزیک پلیر ، جیب مانتو ، خط کش های نشکسته توی جامدادی ، روز کنکور ، لوستر ، چاقو ، چسب حرارتی و اتو ، در ظرف غذا که قرار است بسته بماند ، بلاگفا و بیان ، چشم های تو و همه آدم های دور و برم بی اعتمادم .



  • مارکر زرد

در بهترین حالت اونی که واستون میمونه خودتونید ، که گاهی همونم ول میکنه میره .

  • مارکر زرد

خواهرم امسال سه تا ماهی قرمز خرید . در سه ماه اول سال دو تایشان با فاصله چند وقته ای مردند . حالا یک ماه بیشتر است که سومی خوشحال و راحت توی تنگ تک چرخ میزند . یکطوری که آدم فکر میکند دوتای اول را خودش کشته است . چون هر دوتایشان وقتی ما نبودیم و خیلی یهو مردند . من که اینطور فکر میکنم . البته من که بخیل نیستم . یک تنگ ماهی جای من را تنگ نکرده ولی خیلی خبیثانه شاد است . احساس میکنم به یک قاتل پناه داده ایم و جنایتی در خانه رخ داده اما کسی نمیداند . قرمز مظلوم نمای قاتل !


+ هفت روز . دو تا سه روز و خود آن روز . سه تا دو روز و یک روز . چهارتا دو روز منهای یک روز . یک چهار روز و یک سه روز . یک هفته .

  • مارکر زرد